ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
204
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
عبد الله گفت : در پى آنان بفرست ، اگر آنان بيعت كردند من نيز يكى از آنان خواهم بود ، در غير اين صورت شتاب مكن . معاويه گفت : بيعت مىكنى ؟ عبد الله بن زبير گفت : آرى . معاويه به عبد الله گفت در اين مورد با كسى سخن نگويد . معاويه در پى عبد الله بن عمر فرستاد و با وى خلوت كرد . معاويه با عبد الله بن عمر كمى نرمتر سخن گفت و در ادامهء سخنان خود به ابن عمر گفت : من دوست ندارم كه امت محمد ( ص ) را همچون گوسفندان بدون چوپان رها كنم . همهء مردم با يزيد بيعت كردهاند . مگر پنج نفر از قريش كه در اين ميان تو رهبر آنان هستى ، چرا با اين كار مخالفت مىكنى ؟ ابن عمر گفت : آيا تو با اين كار مىخواهى از خونريزى جلوگيرى كنى و به آرزويت برسى ؟ معاويه گفت : آرى ، اين طور دوست دارم . ابن عمر گفت : بالاى جايگاهت برو ، من مىآيم و با تو بيعت مىكنم . معاويه گفت : آرى ، اين طور دوست دارم . ابن عمر گفت : بالاى جايگاهت برو ، من مىآيم و با تو بيعت مىكنم . معاويه گفت : آيا اين كار را انجام مىدهى ؟ ابن عمر گفت : آرى . معاويه در پى عبد الرحمن بن ابو بكر فرستاد و با او خلوت كرد ، و به او گفت : با چه نيرو و با چه مردى مرا به كنار مىزنى ؟ عبد الرحمن گفت : اميد دارم كه اين كار براى من بهتر باشد . معاويه گفت : به خدا سوگند مىخواهم تو را بكشم . عبد الرحمن گفت : اگر اين چنين كنى ، خداوند در دنيا بر تو سخت مىگيرد و در آخرت جايگاهت در آتش است . عبد الرحمن از نزد معاويه بيرون رفت و معاويه در بقيه روز ، مردم مدينه را ديدار كرد . وقتى كه سپيده دم روز دوم دميد ، معاويه فرمان داد تا جايگاهش را بيارايند و خود را آراسته كرد ، لباسهاى فاخر پوشيد و به خود عطر زد و فرمان داد كسى از مردم را به داخل راه ندهند . پس از آن در پى حسين بن على و عبد الله بن عباس فرستاد . ابن عباس زودتر آمد ، وقتى كه ابن عباس آمد ، معاويه به او گفت : خداوند از اين كه شما را در كنار اين قبر شريف قرار داده است ، بهرهء فراوانى را نصيب كرده است .